شرکت سیاحتی، زیارتی و درمانی عمران شبیر

شرکت سیاحتی، زیارتی و درمانی عمران شبیر Real Estate Agent
مشاور املاک

06/05/2026
این متن طولانی است اما ارزش یک بار مطالعه نمودن را دارد!نزدیک غروب بود...مردی باتمام هیجانی که داشت وارد منزل شد و خطاب ...
25/09/2023

این متن طولانی است اما ارزش یک بار مطالعه نمودن را دارد!

نزدیک غروب بود...

مردی باتمام هیجانی که داشت وارد منزل شد و خطاب به همسرش گفت:

امشب مهمان عزیزی دارم که سالهاست ندیدمش...

شخص باکلاس و تحصیل کرده و باکمال است...

سعی کن برایش سنگ تمام بذاری،
بهترین دسترخوان خوشمزه ترین غذا ها ...

راستی یادت نرود قبل از داخل شدن به خانه، پدر پیرم را به اتاقی که داخل حویلی است ببری!

مبادا دوستم او را ببیند و خجالت شویم.
همسرش فرمود چشم اطاعت میشه.

مرد راهی بازار شد تا برای شب میوه، شیرینی...خرید کند.

پدر که پشت در اتاق صدای پسر را شنیده بود بی آنکه چیزی بگوید، دل‌شکسته و گریان دور از چشم عروس، از خانه بیرون شد.

دوست نداشت آن شب خانه بماند مبادا وقتی که مهمان پسرش وارد حویلی شود و من باعث شرمندگی پسرم شوم بهتر همی است که بیرون بروم هر وقت مهمان پسرم رفت باز دوباره خانه میایم.

هوا نسبتا تاریک شده بود پس خانه را ترک و راهی نزدیک‌ترین پارک محل سکونت شد.

شب تاریک و سردی بود همچنانکه عصازنان و لرزان قصد عبور از جوی کنار سرک را داشت.
در حالی که ناتوان از عبور بود، ناگهان جوان رعنا و شیک پوشی را مقابل خودش دید.
جوان: سلام پدر جان،
_سلام پسرم

_کجااین وقت شب با این حال؟اجازه بدین کمک تان کنم

پیرمردآهی کشیدو گفت:
ممنون پسرم خدا خیرت بده
میخوام از این جوی گذر واز پیاده رو به پارک شوم

جوان :اگه اجازه بدین من شماراتاپارک همراهی کنم
پیرمرد:نه پسرم به کارت برس دیرت نشه

جوان:نه پدر من امشب از شهری دیگه برای دیدن دوستی آمدم که سالهاست ندیدمش.

پیرمرد: چه جالب پسرمن هم امشب یکی از دوستان سابقش را دعوت داره

جوان:پس چرا ...
چرا شما از خانه بیرون شدین و قصد پارک دارین؟!

پیرمرد آهی کشیدودرحالی که قطرات اشک روگونه هاش می غلطیدگفت:

پسرم ،از پسرم شنیدم که به عروسم می گفت:

یادت باشدقبل از ورود دوستم به منزل پدر پیرم را به اتاق داخل حولی ببری ...تا دوستم نبیند و من با وجود پدرم خجالت میکشم ..
برای همین چون پسرم و خیلی دوست دارم ونمیخوام جلوی دوستش که بعدسالها به دیدنش میادوانسان تحصیل کرده و باکلاس وکمال است،بااین قدخمیده وصورت چروکیده ودست وپای لرزان شرمسارش کنم و کلاسش و پایین بیارم....

جوان با شنیدن حرفهای پیرمرد دلش به درد آمد و اشک از چشماش فروریخت

بغض سنگینی گلوش را فشرد پیرمردرو درآغوش گرفت وبوسیدوگفت:

پدر؟من سالهاست از نعمت پدرمحرومم،ازت خواهشی دارم
دوست دارم جای پدرم امشب شمارا مهمان غذایی به نزدیک ترین رستوران این اطراف کنم اگه قبول کنید...

پیرمرد نگاهی ازسرحسرت به جوان کرد،انگار حسرت داشتن همچین پسری تمام وجودش را گرفته بود...

گفت: نه پسرم شما به دیدن دوستت برو حتما منتظره

جوان: نه پدر دوست دارم امشب باشما باشم به دوستم زنگ میزنم منتظرنباشه

پیرمرد موافقت نمود و هر دوی شان برای صرف شام به رستورانی رفتند.

جوان نخست دونوشیدنی گرم سفارش داد، مشغول نوشیدن بودند که موبایلش زنگ خورد...

بله دوستش (پسر پیرمرد)بود...

الوو....کجایید منتظرم....

جوان: باپدرم هستم...امشب درخدمت پدرمم فرداشب مزاحم شما میشم...

پسراز این حرف دوستش تعجب کرد چراکه قراربود دوستش را تنها ملاقات کنه چه شده که میگه باپدرم...؟!!!

پسربه دوستش اسرارزیادی کرد وگفت پس باپدرتان به منزل ما تشریف بیارین...

جوان قبول نکرد و بلکه از او نیزخواست تا باهمسرش برای ملاقات وشام به آدرسی بیادکه اونها آنجا بودند...

آدرس را داد ومنتظر ماندتا دوست وهمسرش برای شام به او وپیرمرد ملحق شود غافل از اینکه پیرمرد پدر همان دوستش است.

مدتی نگذشت که مردوهمسرش خندان وبالباسی شیک ووضعی مرتب وارد رستوران شدند

پشت پیرمردبه اونا بود
جوان بادیدن دوست وهمسرش که درحال نزدیک شدن به میزبودند بلندشدوبه سمت اونا حرکت کرد تا به نشستن پای میز دعوت شان کنه.

همینکه پسروعروس پیرمرد قصد نشستن پای میز را داشتند پیرمرد روی برگردوند و....
پسروعروس با مشاهده پیرمرد شوکه وبه شدت جاخوردند...

شرم وخجالت از سرخی رخسارشان پیدابود...

پیرمردکه وضعیت عروس و پسرش را فهمید بدون آنکه خودشو ببازه همرایشان بعنوان کسی که برای اولین بار ملاقات کرده،سلام علیکی کرد طوری که دوست پسرش بویی از قضیه نبَره...

ناچارپای میز نشستند،
جوان پیرمرد رومعرفی وقضیه را جوری که پیرمرد شرح داده بود به دوست وهمسرش شرح داد و برای پسرپیرمرد تاسف خورد.

پس از مدتی غذا سفارش وروی میز گذاشته شد...

جوان نگاهی به پیرمردکه دستانش از ناتوانی میلرزید و نمیتوانست قاشق را به سمت دهان ببرد نگاهی کرد وبا شفقت ولبخندومهربانی باقاشق خودش شروع به غذا دادن پیرمرد کرد...

اشک پیرمرد و جوان هردو از چشمانشان سرازیرشد پیرمرد از جفای پسر وجوان از نبود پدر...

پسر و عروس پیرمرد با دیدن این صحنه در نهایت خفت و خواری اشک ندامت می ریختند..که چه بیرحمانه باعث شدند پدر خانه را ترک کرد و برخلاف خواست پسرش با دوستش که از پدر خواست که دیگه برای همیش با او بماند.

همیش مواظب الفاظ خود در برابر پدر ومادر خود باشید و از اندک‌ترین کلمه ای که باعث رنجاندن پدر و مادر تان میشود خود داری کنید و همیشه دستانش را ببوسید و دعای خیرش را نصیب شوید۰

عید سعید فطر را برای همه هموطنان گرامی مبارک باد عرض مینمائیم.روزهای عیدتان پراز صفا و صمیمیت باد!
21/04/2023

عید سعید فطر را برای همه هموطنان گرامی مبارک باد عرض مینمائیم.

روزهای عیدتان پراز صفا و صمیمیت باد!

رمضان مبارک!
23/03/2023

رمضان مبارک!

تصویر زیبا از ولایت زیبای سرپل❤️
15/03/2023

تصویر زیبا از ولایت زیبای سرپل❤️

08/03/2022

العلا : یک شهر و منطقه باستانی در عربستان سعودی است که در ولايت مدینه و در نزدیکی مداین صالح واقع شده‌است.

04/03/2022

بیا یک دلِ سیر زندگی کنیم

بیا سخت نگیریم به دنیا، به خودمان، به آدم‌ها
بیا هر صبح که بیدار شدیم؛ بدون پیش‌بینیِ اتفاقات روزمره، حالمان خوب باشد و از تجربه‌های تازه نترسیم. ما آمده‌ایم بچشیم، مزه مزه کنیم و فرق میان خوب و بد را بفهمیم چطور آسایش زیر دندان‌مان مزه کند وقتی سختی ندیده‌ایم و چطور شادمانی و فراغت به وجودمان بچسبد وقتی طعم تلخی و غصه را نچشیده‌ایم؟
همان‌قدر که در جهان لحظات خوب هست؛ لحظات بد هم وجود دارد و همان‌قدر که تفاهم هست؛ تفاوت و ناسازگاری هم هست. همان‌قدر که در جهان خرگوش هست، بیشه‌ای هست برای جست و خیز و لذت بردن و به همان نسبت هم شیری هست برای دریدن و شکار کردن
ما آمده‌ایم که خوشی و ناخوشی را توامان تجربه کنیم و یاد بگیریم در هرحال و شرایطی، فرکانس وجودی‌مان، مثبت بماند
در این عرصه‌ی غیرقابل پیش‌بینی، مهم‌ترین مسئله این است که یک دلِ سیر زندگی کنیم، خوشی‌ها را در آغوش بکشیم، ناخوشی‌ها را کنار بزنیم و قدردانِ چیزها و آدم‌های خوبی باشیم که داریم

از میان تمام خرگوش‌هایی که روزی شکار می‌شوند "برنده" همانی‌ست که پیش از شکار شدنش، یک دل سیر برای اهدافش دویده و زندگی کرده باشد

04/03/2022

قشنگیهای اِستراسبورگ فرانسه 😍 و خانه های رنگی و جذاب کنار آبش 😍 این شهر هفتمین شهر بزرگ فرانسه و مشرف به رودخانه ( راین ) هست که رودخانه به شدت باعث زیباییش شده است.

Address

چوک شمع، کوچه 15 مقابل حمام شهر نور
Mazar-e Sharif

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when شرکت سیاحتی، زیارتی و درمانی عمران شبیر posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share