24/10/2021
🍂
یک 🍂نفر قصه میکرد که یکی از روز ها در یکی از شهر ها🌿 بودم که یک چرسی کنارم آمد
و برایم گفت؛ یک مقدار پول🌹 بتی، میخواهم چرس بخرم و🍂 نشه کنم.🍂.
من برایش گفتم به خاطر🍂 خوراکه برایت پول می دهم🌹 ولی برای چرس نه.
چرسی برایم گفت: رزق دهنده کسی دیگری است،🌹
اگر بخاطر چرس پول میتی خوب ورنه من میروم..
من هم برایش مقدار پول🌹 دادم و چرسی حرکت کرد،
من نیز به تعقیب چرسی در حرکت شدم، در یکی از کوچه ها عروسی بود،🌹
یک نفر پتنوس بزرگ پر از قابلی بر دست داشت، ناگهان پتنوس قابلی از دست اش به🌹 زمین افتاد و قابلی به زمین ریخت،🌹
چرسی شروع کرد به خوردن قابلی، که چشمش به طرف من شد،🌹
برای من یک جمله عجیب و غریب گفت: که آن جمله را در تمام عمرم فراموشم نخواهد شد..🌹
برایم گفت! در این روزا🌹 روابطم با وی (خدا) کمی خراب است ورنه برایم در بشقاب روزی میداد.🌹
خوب باز هم آن قدر مهربان است که با کسی که خفه هم باشد🌹
وی را گرسنه دیده نمیتواند.🌹
بلی ها هر که توکل به خداوند کند خدا برایش کافیست،🌹 بدون شک الله مهربان است.🌹.🌹.
اگر تا اخر خوانده اید لطفا در🌹 کمنت (جزاک الله)نوشته این پوست را به دیگران شریک سازید .🌹